الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

109

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

بود نزد على ، عليه السّلام گفت : واى بر شما اين عجمى ؟ ! گفتند : آرى . عبيد الله با او گفت : اين ربّك يعنى پروردگار تو كجاست ؟ گفت : بالمرصاد يعنى در كمين هر ستمگرى است و تو يكى از ستمگرانى . ابن زياد گفت : با اين عجمى بودن هر چه مىخواهى با بلاغت ادا مىكنى صاحب تو به تو خبر داده است كه من با تو چه خواهم كرد ؟ ( 1 ) گفت : خبر داد كه ما ده نفريم به دار مىآويزى و چوب دار من از همه كوتاهتر است و به زمين نزديكترم . گفت : البتّه مخالفت او خواهيم كرد . گفت : چگونه مخالفت كنى قسم به خدا كه آن را از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و او از جبرئيل و او از خداى تعالى شنيده خبر داده‌اند ، تو مخالفت اينها چگونه كنى و آنجايى در كوفه كه آويخته مىشوم مىدانم و من اوّل كسم در اسلام كه بر دهان من لگام نهند . پس او را به زندان بردند و مختار بن ابى عبيدهء ثقفى با او بود ميثم با او گفت : تو از چنگ اين مرد بدر مىروى و به خون خواهى حسين عليه السّلام برمىخيزى و كشندهء ما را مىكشى . ( 2 ) و چون عبيد الله ميثم را بخواند تا به دار آويزد از زندان بيرون آمد مردى با او برخورد و گفت : چه حاجت به اين گونه رنجها كشيدن ؟ ميثم لبخندى زد و گفت : - در حالى كه اشارت بدان نخله مىكرد - من براى آن آفريده شدم و آن براى من پرورش يافته است وقتى او را بردار بستند مردم بر وى مجتمع شده بودند بر در سراى عمرو بن حريث ، عمرو گفت : و اللّه اين مرد مىگفت : من همسايهء تو مىشوم وقتى دار را بر افراشتند كنيزكى را فرمود تا زير دار را بروفت و آب بپاشيد و بخور كرد و ميثم بالاى دار فضائل بنى هاشم گفتن گرفت به ابن زياد خبر بردند كه اين بنده شما را رسوا كرد عبيد الله گفت : او را لگام بنديد پس اوّل كس بود در اسلام كه لگام بر دهان او نهادند و قتل ميثم ده روز پيش از آن بود كه حضرت امام عليه السّلام به عراق آيد و چون روز سيّم شد حربه بر پيكر او فرو بردند او تكبير گفت و در آخر روز خون از دهان و بينى او روان گشت انتهى كلام مفيد [ 1 ] . ( 3 ) و روايت است كه : هفت تن از خرمافروشان اجتماع كردند و با يكديگر وعده نهادند تا بدن ميثم را ببرند و به خاك سپارند شبانه آمدند پاسبانان پاس مىدادند و آتش افروخته بودند آتش ميان پاسبانها و خرمافروشان مانع شد كه نديدند و دار را از جاى بركندند با بدن ميثم بردند در محلّهء بنى مراد آبى روان بود و بدانجا به خاك سپردند و او را در خرابه افكندند پاسبانان چون صبح شد سواران فرستادند و او را نيافتند .

--> [ 1 ] مترجم گويد : بند دار را در آن زمان بر گردن مصلوب نمىانداختند بلكه با ريسمانى محكم بر چوب مىبستند و چوب را بر سر پا مىكردند تا از رنج و گرسنگى و تشنگى بر سر دار جان مىداد و گاه بود كه دو روز و سه روز زنده مىماند .